چشم دل می بندم، آرام از گذر امروز فرا می روم به دوردست ها... پنجره دیروز را می گشایم با تو آغاز می کنم شب و روز را. یادها و خاطره ها را.... باد می آید و نغمه سر می دهد. بهار دامن کشان می رسد، لبخند صبح احساس می شود. دوباره بوی تو می آید...
بارانی ام.... هر بار که بهار می آید تو حلوه گر می شوی با قامتی همیشه جاودان در نقطه صفر زمان. تو با یاس ها می آیی، عطر وجودت بهار را به خانه ما می آورد.
تو سبزی چون بهار. تو پاکی چون یاس. نسمی می وزد بوی یاد تو در دلم چنگ می زند. بوی تو را در کوچه پس کوچه های تنهائیم احساس می کنم. بهار می آید و تو می آیی.. تویی که در اوج فصل بهاران، بهاروار کوچ کردی.. هر سال بیش از سال قبل در دلم شکوفه های یاس خیال تو می شکفد. قاب تنهایی ها و حسرت ها و آرزوهایم با بهاران، با فصل همیشگی تو رنگی دیگر می گیرد و هر سال در هنگامه صدای پای بهار، دوباره دلم در کنج انزوای خود بارانی می شود و صدای قدمهای تو را در سنگفرش هستی خود می شنوم و نگاه و یاد و هستی ات همچو عطر اقاقیا در سراسر وجودم ریشه می گیرد تا ابد.
با بهار دوباره بوی تو پیچید در وجودم، ریخت گل یاس در درونم، در سحر، تلاوت آیه های نگاه تو را می بینم، شاخه ای از درخت خاطرات تو را چون یاس می بویم. تو را در هنگامه سحر همراه با آمدن پای بهار، از دل آرزوها، می جویم. بهار همیشگی من. دلم تنگ توست...
اربعین...ما را در سایت اربعین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72